تبليغاتX
اشعار و نوشته های مرتضی محمودی
چهارشنبه 6 آبان1388
فوتوهایکو
سلام

دوره ی اول فوتوهایکو در سایت شعرنو به پایان رسید و آنچه می خوانید اشعار برگزیده ی چهار مرحله است .شعرهای زیبایی که خواندنشان لذت خاصی دارد.


 

تمام سياهي ام را
در امتداد بالهاتان
به دريا خواهم ريخت!

(اميد صباغ نو)      

اشعار دیگر این عکس

 


بى نياز از کمکى
راه را مى پيمايم
به فهم نامعلوم جهان!

( م.نهاني)

اشعار دیگر این عکس

 


خود را به باد بسپار
باران که بيايد
رازهاى سر به مُهرت را
به باد خواهد داد!

(حامد بهاروند)

اشعار دیگر این عکس

 

**
 
حاصل کدام بهارى
که دل نمى کنى
از پائيز شاخه ها!

( فهيمه تهامي)

اشعار دیگر این عکس


**عکس از: سید مجتبی خاتمی

*خواندنی های قسمت گلدان را بخوانید مخصوصا "دست‌های کوچک دعا " را

چهارشنبه 29 مهر1388
شعری از دکتر شوان کاوه
 

نیمکت های خالی

 

کسی به داد
شقایق بلند ، نمی رسد
که بر شانه های لرزان دار
آویخته اند

سواران وحشت
سم کوبان
پیرامون دار می رقصند
و پاهای شقایق ،
دیگر به نیمکت نمی رسد !

سالها گذشته
و مادران داغدیده
هنوز
نیمکت های خالی را
به نظاره نشسته اند...

 

*دکتر شوان کاوه از شاعران بسیار ارزشمند کشورمان می باشند که در آینده ادبیات ما بیشتر از ایشان خواهد شنید و خواهد خواند
به زودی نیز کتابی از ایشان به اسم " دردهای یخ زده " زیر چاپ خواهد رفت که در روزهای پیش رو چند شعر از همین کتاب را در وبلاگ خواهم آورد.

دوشنبه 20 مهر1388
! سپید بخت !
 

 

خوشبختی
غزليست
که برای چشمهای تو
سروده می شود!
من
وزن و قافيه ام را
باخته ام
که
سپيد می نويسم!

 

 

*از بخت یاری ماست/ شاید/که آنچه می خواهیم /یا به دست نمی آید /یا از دست می گریزد!( مارگوت بیگل ترجمه ی شاملو )

شنبه 18 مهر1388
طاقت ندارم
 

شما وقتی خسته می شید دلتون چی می خواد؟

وقتی که طاقتتون تموم می شه!

من دلم می خواد به اندازه ی یک سال بخوابم بعد پاشم و ...آخه اینجور موقع ها تنها چیزی که فکر می کنم آرومم می کنه خوابه

شما چی؟

 

 

 

چهارشنبه 15 مهر1388
شعر 1
 

 

من می بينم
تو می خندی
اما
شعر
چيز ديگری نشانمان می دهد!

 

 

 

یکشنبه 12 مهر1388
به تو ...
 

جايي که
     
سر سپردن به سکوت
                
سرشارِ درد است

در تاريکي نشسته ام

و
     
به پنجره
         
فکر مي کنم
                      
به نور...

 

پنجشنبه 9 مهر1388
به باغچه نگاه می کردی
 

در چشمانت
کودکان
می رقصند
وقتی
زندگی را
خواب می بينی!

ساده نباش
اگر
چشم ببندی
برگ
از دستِ درخت می افتد
و چيزی
لای به لای شاخه ها گم می شود!

می بينی!؟
به همين سادگی
در چشمانت
کودکان...

 

 

دوشنبه 6 مهر1388
شرحي بر طرح جناب فرزاد شجاع
 
 
چندی پیش در سایت شعرنو طرحی از جناب فرزاد شجاع خواندم که شرحی کوتاه در حوزه ی معنایی بر آن نوشته بودم که بهتر دیدم برای دوستداران شعر,آن نوشته را در وبلاگ نیز بیاورم
 

مي خواهم طرحي بكشم ازمادرم
بهار هي دست به دست مي كند
پاييز كه مي شود
واژه هايم سرد مي شوند و
طرحي خالي
 
 
 
هر شاعري دغدغه هايي دارد ،اينجا از ديد اجتماعي به شعر جناب شجاع نگاهی مي اندازيم
شاعر با استفاده از واژگاني همچون "مادر" "بهار" "پاييز" در اين طرح , سروده را به زباني نمادين تبديل کرده است
 
(مي خواهم طرحي بكشم ازمادرم)
 
شاعر در سطر نخست پيامي را به خواننده ابلاغ مي کند که قصد کشيدن طرحي را دارد که قبلا نبوده
واين طرح براي مادريست که در اينجا نمادِ جامعه است
و اجراي اين طرح و برنامه ريزي جزء الزامات جامعه ايي است که جامعه ي آرماني شاعر است
ولي...
 
(بهار هي دست به دست مي كند)
 
بهار همواره نمادِ اميد و پويايي و رشد است و دست به دست کردن آن نشان از ترديد در به اميد رسيدن به هدف
و در نتيجه سرگردان شدن بين اميد و نااميدي
 
(پاييز كه مي شود)
 
در نقطه مقابل بهار ، پاييز مي رسد كه خزان يا پاييز نماد نااميدي وبه هدر رفتن نتيجه هاست که مانع اجراي اين طرح مي شود
و اين مانع بزرگ در نهايت بي اثر ماندن طرح را خبر مي دهد
(واژه هايم سرد مي شوند و
 
طرحي خالي )
 
واژهاي سرد و طرحي خالي نشان ازعدم توانايي و عجزشاعر است در اجراي برنامه ها و نقشه هايي که در سر داشت...
 
اميدوارم اگر کمبودي در بيان زيباييهاي اثر جناب شجاع بود مرا ببخشيد
به اميد سروده هاي زيباي ديگري از ايشان.
 
 
سه شنبه 24 شهریور1388
چند طرح و تصویر
 
 
 
 
 
 
خِشتِ اول کج بود!
حرفِ آخر را زدی
خراب شدم!
 
 
]]]
 
خرده نبايد گرفت
تو پرستو بودی وُ
فصلِ من
سرد...
 
]]]
 
دست نگه داريد
صداها روي دستمان مانده!
تهِ کوچه
گوشِ شنوايي نيست!
 
 
]]]
 
بريز
تلخ تر بريز
تو را
بی مزه خواهم نوشيد!
 
 
 
چهارشنبه 4 شهریور1388
خواهش



انتظارِ خوبی نيست

همه درک ات کنند

اما

منتظر می مانم

درک کن!

.


پنجشنبه 29 مرداد1388
فصلِ کبود

پاييز نيست!
.
درختان
با هر سکوت می لرزند!
کلاغ ها
برگِ خسته ای را
زير پايشان
شکنجه می کنند
با هر قدم
برگی فرياد می کشد
خِش!
خِش!



*نگاهی دیگر به فصل کبود

چهارشنبه 21 مرداد1388
دانه های اندیشه!


انديشه هايمان را دود می کردند

چون اسپند روی آتش

تا چشم نخورند!

غافل از اينکه

چند دانه ای

دست باد افتاده! 


جمعه 16 مرداد1388
این جمعه
این جمعه
از خواب که بلند شدی
آرزو می کنم
هیچوقت نگویی : -جای تو خالی بود...دلم گرفته-
غصه ی نبودنم را که می خوری
دخترکی می شوم
که با یأس می پرسد
-آقا !
گل رز شاخه ای چند؟-
بی آنکه دلباخته ای داشته باشد و
پولی در جیب...
چهارشنبه 14 مرداد1388
شعری از کمال شفیعی


پدرم خانه ای نداشت
اگرچه
فاتح سرزمین بزرگی بود
که در سینه ی مادرم می تپید
و پرندگان به استواری شانه هایش
نماز می بردند
من
سرزمینی ندارم
و تا آنجا که به یاد دارم
خشکسالی دستان پدرم را
هیچ بارشی تر نکرد
اگرچه
چشمان مادرم
همیشه بارانی بود
برای تو
چه می توان کرد
جز خرید قسطی رایانه ای
و شعرهایی که با آن
رد پرنده های بی سرزمین را بگیری






از مجموعه شعر " می خواهم دست به کار بزرگی بزنم"
کمال شفیعی




پنجشنبه 1 مرداد1388
بگو سيـــــــــــــــــب...!

من آدم

تو حوا

بيا

جهانی ديگر آغاز کنيم!

لبخند بزن

بگو سيـــــــــــــــــب...!