
تقویم را ورق می زنم
یک سال قبل
همین لحظه
بیشتر به مرگ می اندیشدم
یا به زندگی؟
۲۶/۱/۹۱
و شعری ترکی از وبلاگ سمیرا نعمتی
قارلي بير گون
ايستي اللرين له يارانديم
نه اويناتماقا
بلکه ده ياشاماقيچون
هله عمرومه چوخ واريدي
سنين اوپوش لرين له سو اولدوم.
يک روز برفي
با دست هاي گرم تو زاده شدم
نه براي بازي
بلکه براي زندگي کردن
هنوز از عمرم باقي مانده بود
اما با بوسه هاي تو
آب شدم.
غم انگیز است
شب از پهلویی به پهلویی دیگر شوی
ببینی
تاریکی
از جای خود
تکان نخورده است.
۹/۱/۹۱
پیر مردها را
می برد و برمی گرداند
اتوبوسی
که در ذهنش
خاطره ی یک مهد کودک است.
به ماهی کوچولوی مهربون
سمیرا نعمتی
فراموشی گرفته ام
و مثل درختی در زمستان
که کلاغ ها را میهمان خود کرده است
غمگین به نظر می رسم
گاهی صورتم را میان دست هایم مچاله می کنم
و می زنم زیر گریه
گاهی مثل باد
وقتی شعری سوزناک میان لب هایش زمزمه می کند
از کنار آدم ها می گذرم
هرروز
با پاهای خودم از خانه بیرون می روم
و با دست های تو به خانه بر می گردم.
گاهی فکر می کنم
خدا چقدر تنهاست
او هم دوست دارد کنار ما در کافه بنشیند
و همینطور که سیگار می کشد
سرش را خم کند
و با صدایی آرام
حرف های سیاسی بزند
عزیز می گوید:
خدا می تواند
در ایستگاه همیشگی از اتوبوس پیاده شود
و به ساعتش نگاه کند
وقتی قلبش مثل گنجشک می زند
با بچه گربه ای از خیابان عبور کند
و نفس عمیقی بکشد
می تواند
وسط یک جلسه ی مهم
وارد اتاق شود
و تصمیم های عجیبی بگیرد
یا برای پرنده ها و درخت ها
نامه بنویسد
و دلداریشان بدهد
می تواند...
گاهی فکر می کنم
تنها خداست
که از عاقبت این شعر خبر دارد!
ابر را
با دلتنگي زير پيراهنم پنهان مي كنم
و به خانه مي روم
سرم را
روي سينه اش مي گذارم و
آرام مي گويم:
خدا بزرگ است
مادر!
89/10/30
با تنهایی قرار گذاشته بودم
که آمدی
همچنان
تنهایی ست
که گوشه ای ایستاده و ما را نگاه می کند.
اگر می شد قطار رفته را
به ایستگاه برگرداند
از مسافران می پرسیدم
در گوشتان
چه چیزی گفت باد؟
از رویاها عبور کردم
دستت را گرفتم
لبت را بوسیدم
و در کنارت قدم زدم
حالا
زندان غمگینی هستم
که تنها روزهای ملاقات
زندانیان خوشحالی دارد.
در روزهای آخر اسفند "عکاس دوره گرد" کتاب دوست بسیار خوبمان حامد رحمتی از انتشارات آهنگ دیگر راهی بازار کتاب شد که امیدوارم روزهای شیرینی را پیش رو داشته باشد و شاهد موفقیت بیش از پیش حامد رحمتی در تمام زمینه ها به خصوص ادبیات باشیم.شعر زیر یکی از شعرهای زیبای این کتاب است که بسیار دوست می دارمش.
من بودم...
آن مؤلفی که باید می مرد
کاغذهای دفترم را
به آتش کشیدم
و کبوتری سفید
به دست های شما رسید
شاعر
شعر می نویسد
قصاب گوشت می فروشد
و مرگ با چهره ای خندان
از کنارمان می گذرد.
می دانی؟
خاصیت زندگی همین است
گلوله ای
در تاریکی شلیک کرده اند
گلوله ها
به هدف نزدیک که می شوند
پناه می گیریم
گلوله ها
به هدف که می خورند
آرام می گیریم.
مرگ
سراغ مرا از تو خواهد گرفت
وقتی بیاید
و من خانه نباشم
بگو رفته است مسافرت
بگو رفته است دنبال زندگی
وقتی برگشت
خودش تماس می گیرد.
در قهوه خانه ی ساحلی می نشینم
و به کشتی هایی خیره می شوم
که در بی نهایت زاده می شوند
و تو را می بینم که
از قاره ی روبرو می آیی
و بر روی آب , شتابان
گام برمی داری
تا با من قهوه بنوشی
همچنان که عادت ما بود
پیش از آن که بمیری.
چیزی میان ما دگرگون نشده است
اما من بر آن شده ام تا
دیدار پنهانی مان را حفظ کنم
هر چند که مردمان پیرامون من
می پندارند
آن که بمیرد
دیگر باز نمی گردد!
"غادة السَّمّان"
