
دوره ی اول فوتوهایکو در سایت شعرنو به پایان رسید و آنچه می خوانید اشعار برگزیده ی چهار مرحله است .شعرهای زیبایی که خواندنشان لذت خاصی دارد.

تمام سياهي ام را
در امتداد بالهاتان
به دريا خواهم ريخت!
(اميد صباغ نو)

بى نياز از کمکى
راه را مى پيمايم
به فهم نامعلوم جهان!
( م.نهاني)

خود را به باد بسپار
باران که بيايد
رازهاى سر به مُهرت را
به باد خواهد داد!
(حامد بهاروند)
**
حاصل کدام بهارى
که دل نمى کنى
از پائيز شاخه ها!
( فهيمه تهامي)
**عکس از: سید مجتبی خاتمی
*خواندنی های قسمت گلدان را بخوانید مخصوصا "دستهای کوچک دعا " را

نیمکت های خالی
کسی به داد
شقایق بلند ، نمی رسد
که بر شانه های لرزان دار
آویخته اند
سواران وحشت
سم کوبان
پیرامون دار می رقصند
و پاهای شقایق ،
دیگر به نیمکت نمی رسد !
سالها گذشته
و مادران داغدیده
هنوز
نیمکت های خالی را
به نظاره نشسته اند...
*دکتر شوان کاوه از شاعران بسیار ارزشمند کشورمان می باشند که در آینده ادبیات ما بیشتر از ایشان خواهد شنید و خواهد خواند
به زودی نیز کتابی از ایشان به اسم " دردهای یخ زده " زیر چاپ خواهد رفت که در روزهای پیش رو چند شعر از همین کتاب را در وبلاگ خواهم آورد.
خوشبختی
غزليست
که برای چشمهای تو
سروده می شود!
من
وزن و قافيه ام را
باخته ام
که
سپيد می نويسم!
*از بخت یاری ماست/ شاید/که آنچه می خواهیم /یا به دست نمی آید /یا از دست می گریزد!( مارگوت بیگل ترجمه ی شاملو )
شما وقتی خسته می شید دلتون چی می خواد؟
وقتی که طاقتتون تموم می شه!
من دلم می خواد به اندازه ی یک سال بخوابم بعد پاشم و ...آخه اینجور موقع ها تنها چیزی که فکر می کنم آرومم می کنه خوابه
شما چی؟
جايي که
سر سپردن به سکوت
سرشارِ درد است
در تاريکي نشسته ام
و
به پنجره
فکر مي کنم
به نور...
در چشمانت
کودکان
می رقصند
وقتی
زندگی را
خواب می بينی!
ساده نباش
اگر
چشم ببندی
برگ
از دستِ درخت می افتد
و چيزی
لای به لای شاخه ها گم می شود!
می بينی!؟
به همين سادگی
در چشمانت
کودکان...
پاييز نيست!
.
درختان
با هر سکوت می لرزند!
کلاغ ها
برگِ خسته ای را
زير پايشان
شکنجه می کنند
با هر قدم
برگی فرياد می کشد
خِش!
خِش!
چون اسپند روی آتش
تا چشم نخورند!
غافل از اينکه
چند دانه ای
دست باد افتاده!
پدرم خانه ای نداشت
اگرچه
فاتح سرزمین بزرگی بود
که در سینه ی مادرم می تپید
و پرندگان به استواری شانه هایش
نماز می بردند
من
سرزمینی ندارم
و تا آنجا که به یاد دارم
خشکسالی دستان پدرم را
هیچ بارشی تر نکرد
اگرچه
چشمان مادرم
همیشه بارانی بود
برای تو
چه می توان کرد
جز خرید قسطی رایانه ای
و شعرهایی که با آن
رد پرنده های بی سرزمین را بگیری
از مجموعه شعر " می خواهم دست به کار بزرگی بزنم"
کمال شفیعی
من آدم
تو حوا
بيا
جهانی ديگر آغاز کنيم!
لبخند بزن
بگو سيـــــــــــــــــب...!
